Thursday, July 7, 2011

برتری

داشت کارتن ها و کلی خرت و پرت دیگه را با زحمت جابجا می کرد ، به موهای سفیدش می اومد که حدود پنجاه و چهار ، پنج سال داشته باشه . شرکت ما مشغول تغییر دکورلاسیون و یک سری جابجایی های دیگه بود و به عنوان نیروی خدماتی ،طبیعتا مدت زیادی اینجا نمی موند ، لهجه استرالیایی اش کاملا معلوم بود و داشت بزحمت دیوار پیش ساخته ای را حمل می کرد و هر بار بخاطر مزاحمتی که ایجاد می کرد، عذر خواهی می کرد. بعد از چند ساعت کار ، لحظه ای ایستاد تا عرقش را پاک کنه و نفسی تازه کند. سعی کردم با لبخندی بهش خسته نباشید بگم و اون هم در جواب لبخندی زد. حس خوبی داشتم و از اینکه اون با این سن، شرافتمندانه در مملکت خودش کار می کنه احساس خوبی داشتم. نمی دونم چرا یادم افتاد به کارگرهای افغانیی که در ایران کار می کردند. با این که معمولا همه می دونستند که بیشتر از کارگرهای ایرانی کار می کنند ، باز هم همیشه مورد کم لطفی هموطنانمان قرار می گرفتند، به خودم گفتم که واقعا اگر یک روزی در ایران مثلا یک افغانی در یک پست مهندسی قرار بگیره و یک ایرانی در سن این آقا، زیر پاش رو تمیز کنه ، اونوقته که رگ غیرتمون حتما باد کنه و هر جوری که شده شروع می کنیم به ابراز ناراحتی و در این باب که جوانهای خودمون بیکارند و چراغی که به منزل رواست به مسجد حرام است و ... ، افاضات مفصلی بیان می کنیم. البته اشتباه نشه ، من نمی خوام بگم که مشکل بیکاری در کشور ما وجود نداره ، فقط می خواهم بگم که در طی سالهای گذشته ما به دلیل نگاه نژاد پرستانه و حس خود برتر بینی تاریخی که در وجودمان ریشه کرده ، باعث شدیم که موقعیتهای شغلی بسیار پائین تر از لیاقتشان برای سایر مهاجران ، بوجود بیاید (مثلا من یک افغانی دارای دو مدرک مهندسی دیدم که در ایران نگهبان ویلا شده بود )
متاسفانه این دید برتری طلبی  تا جایی در عمق وجود ما ریشه کرده که حتی برای سایر اقوام مملکت خودمان نیز احترامی قائل نیستیم و بسیار دیده و شنیده می شود که برای تحقیر یک نفر می گوییم : ولش کن ، فلانی آخرش لره ، یا ترکه و ... و این جای تامل بسیار دارد ....

5 comments:

علی شهنازی said...

درود امیر جان
تامل برانگیز بود. این همون چیزیه که باید یاد بگیریم از این ملت.
اگه دوباره یکی نیاد بگه اینا حالیشون نیست و از این حرفا ...

امیر مددی said...

ممنون علی جان، من هم امیدوارم که برداشتهای حاشیه ای از این نوشته های من نشه

محمدرضا said...

زیبا به تصویر کشیده بودی. به نظر استعداد داستان کوتاه نوشتن در این سبک رو داری. ادامه بده :)

امیر مددی said...

خیلی شیطونی محمدرضا ، می رسم خدمتت

ساسان said...

امیر جان خوبیش اینه که حداقل توی مملکت خودشه و احتمالا خوش و خوشحاله. تازه سیاستمداراشون هم به لطف بد عملکردن بقیه "سیاست ندارهای" کشورهای دیگه تونستند نیروهای به درد بخور اونا رو هم بکشونند اینجا که "براشون" کار کنند:) خلاصه اون حق داره لبخند بزنه حتی اگر زیر پای یه خارجی رو تمیز کنه چون آینده بچه هاش روشنه توی سرزمین خودش و خیالش راحته. شاد باشی.